در فرودست انگار، کفتری میخورد آب.یا که در بیشه دور، سیرهیی پر میشوید.یا در آبادی، کوزهیی پر میگردد.آب را گل نکنیم:شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.دست درویشی شاید، نانادامه مطلب
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فرادامه مطلب
ما چون دو دريچه ، رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه بيش از شب و روز تير و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته ست زيرا يكي از دريچه ها بسته ست نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودمدر نهانخانهجانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدادامه مطلب
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارا درادامه مطلب
دختري خرد، شکايت سر کردکه مرا حادثه بي مادر کردديگري آمد و در خانه نشستصحبت از رسم و ره ديگر کردموزه سرخ مرا دور فکندجامه مادر من در بر کردياره و طوق زر من بفروختخود گلوبند ز سيم و زر کردسوخت انگشت منادامه مطلب